دست های التماسم را فشرد
رفت واحساس مرا با خود نبرد
یاد تو هر شب صدایم می کند
در حریم شب رهایم می کند
تو سکوت مبهم آیینه ای
در غم دیرینه ، در آیینه ای
تو چه هستی؟ لطف بی پایان عشق
یاور شب های بی پایان عشق
من به پای عشق تو فانی شدم
طرحی از اندوه و ویرانی شدم
سردی رخسار زردم را ببین
این گل پژمرده از غم را بچین

تقدیم به دوست گرامی سید حسن بلخابی
از طرف احمدی

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:43  توسط سیدمحمدحسن  | 

نترس باهت کاری نداره

دزده ميره خونه طرف ميگه يا زنت رو بده يا ميکشمت!طرف زنش رو ميده،

  دزده ميگه هاهاها... تفنگم الکي بود. طرف ميگه هاهاها... اونهم آبجيم بود

غضنفر ميره کتابخونه کتابشو پس بده، مسئول کتابخونه ميپرسه: کتابش خوب بود؟ غضنفر جواب ميده: والله شخصيت زياد داشت ولي داستانشو نفهميدم!!! کتابدار : پس شما بودين دفتر تلفن منو اشتباهي بردين؟؟؟

تا حالا دقت کردي همه چيزاي خوب خانم هستن : خورشيد خانم ، مهتاب خانم ، پروانه خانم و ...
و همه چيزاي بد مرد هستن: آقا دزده ،آقا گرگه و...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 5:43  توسط سیدمحمدحسن  | 
چی بگویم که شما راخوشحال بسازد .

یک روزیک گوسفند می خواست خودکشی کند

میره خیابان صدا مکند دربست کشتارگاه

  یه روزپسرترکه میخواست ازپدرش پرسان کنه

پدرچراترک ها خرند پدرش در این حالت ظرف و کاسه رابهم دیگه میکوبید

پسرترکه گفت کسی درمی زند باوجودکه صدا از ظرف ها بود

ترکه خواست برود در راباز کند وپسرش فهمید که مردم راست میگویند

که ترکه ها خرند

(هدف ما توهین به کسی نیست ازطرف سیدمحمد سعیدبلخابی

 

 

+ نوشته شده در  بیستم آذر ۱۳۸۸ساعت 9:56  توسط سیدمحمدحسن  |